تبليغاتX
ســاعــت 54:24 نیـــمه شـــب






















ســاعــت 54:24 نیـــمه شـــب


ساعت ۱۷:۱۰ - قبل نوروز - در آسمان ...
اين بار نه در فكر ساخته ي خودم ، بلكه ب كمك علم و تكنولوژي! حالا بماند كه اين كه نصيب ما شده ، ملخي است و كمي كوچيك و كم جا. بماند كه پذيرايي شان همانند پذيرايي از يك گربه است دي:
 بماند ك براي جمع كردن ظرف هاي خالي غذا ، كيسه اي ب بزرگي يك سفره ی ۴۰ نفره در راه رو پهن مي كنند و ... يا علی! اين ها بماند! مشكل من با وراجي هاي مسافران اردو زبانش است ك با صداي بلند و لهجه ي دل نشينشان انگار  دسته جمعی و کاملا متحد دارند آب نمك قرقره مي كنند.  
هوا دارد تاريك مي شود. ساعت را ك گفتم!  دم غروب است دیگه! 
مي آيند و مي روند ، مهمان داران پاكستاني اش را مي گويم. 
اين هواپيماي ملخي ، پايش را از گليمش بالا تر برده ب نظرم! خيلي ارتفاع گرفته ... خودش را با بويينگ اشتباه گرفته. صداي غرش موتورش بلند شده! آيا بار ديگر پايمان را روي زمين مي توانيم بگذاريم؟ معلومه كه مي تونيم! شك نكن ... جايي ك من درش حضور داشته باشم ، سرشار از انرژي است!! با اين وجود حتي حرف از سقوط هم بي معني است ...  این ها را اگر نگویم ، چ بگویم؟ دی:
بوي سيگار مي آيد ... ؟! کسی ک سیگار دستش نیست! چرا آيا؟! 
.
.
.
لحظاتي بعد ...
فكر كنم خلبان محترم داشت براي استراحت ...
الان داشتم فكر مي كردم ك مگر اين هواپيما يا هـواپيماهاي ديگر چه گناهي كرده اند ك اين همه وقت با اين بار و بنديل ، زور بزنند و بر جاذبه ي زمين غلبه كنند؟ خب كمي هم زمين هم كاري كند و جاذبه اش را كم يا قطع كند. اخه مگه اين بالا با اين ارتفاع زياد ، نيازي به جاذبه است؟ 
 به ! چراغ ها را هم خاموش كردند! گويا وقت  هم خوابي با خورشيد است ... او هم دارد مي خوابد! البته براي ما. براي عده اي تازه دارد بيدار مي شود.  درست مثل مرگ! براي كساني ك لحظاتي شايد طولاني را با تو بوده اند ، مرگ ات يعني رفتن ؛ و براي آن هايي ك مدتي با آن ها نبوده اي و پيش از تو مرده اند ، مرگ ات يعني آمدن ... آمدن ... ؛ جالب است كار ما انسان ها ، با ساخته ي دست خودمان بالا مي آييم ، با همان ب پايين مي افتيم ، و دوباره ب بالا مي آييم ...
مصداق شعر كودكيمان ، خودِ آينده مان بود ، ك مي زديم زمين ، هوا مي رفت ... 
ولي خوب مي شد اگر خدا نمي گذاشت ديگر ب پايين بيوفتيم! از همين بالا دستمان را مي گرفت و مي كشيد. هم ما زودتر راحت مي شديم ، هم خدا سريع تر ب حساب و كتابش مي رسيد ... 
از اين بالا انگار ... انگار يك حسي هست. حسي شبيه ب طواف ... 
ي چيزي بگم اين وسط. اين آقاي خلبان با كله فرود مياد معمولا دي: كاملا بر خلاف خلبان ها و هواپيماهاي ديگه. نمي دونم شايد مدل هواپیماش ایجاب می کنه ... خدا داند! 
ساعت ١٧.٥٧ است و هوا تقريبا تاريك شده ... ما هم در حال كم كردن  ارتفاعيم ... فكر كنم ١٨.١٥ ، پامون ب زمین برسه ... بي حرف پيش! دي: 
فعلا من برم ...
.
.
.
خب ما نشستيم گويا ؛)  ساعت هم ١٨.١٠ مي باشد ...  




پرانتز : ب نشانه ی اعتراض ب آماده نشدن قالب جدیدم ، اون و عوض کردم. حالا هی بزن ب اون راه خودتو ... 

نوشته شده در 91/02/26ساعت توسط


آخرين مطالب
» 54:60
» 54:59
» 54:58
» 54:57
» 54:56
» 54:55
» 54:54
» 54:53
» 54:52
» 54:51
Design By : Pars Skin